تبليغاتX
سفر با تو بودن

سفر با تو بودن

سفری از اسفار آفرینش

1984
نویسنده : محمد - ساعت 13:26 روز پنجشنبه 22 آذر1386
 

 

Dr.Seyyed Mohammad Azghandi

مشخصات نوزاد

Birth time & date :13/12/1984 - 3:45 AM

Delivery : No

Birth weight :3200 g

Height : 54

Head _ Circum ference : 34

Chest _ Circum ference : 35


طبق یک عادت که نمی دونم از کی در وجودم نهادینه شده٬ دیشب بی خوابی زد به سرم ومن هم مطابق همیشه ماشین رو برداشتم و از خونه زدم بیرون

همینطور که میروندم ٬ گوشیم زنگ زد که کجا رفتی نصف شبی !

گفتم "خودتون که می دونید ٬ اینو شما بهم یاد دادین"

بعد از کمی مکث کردن گفت" آره ٬ یادم نبود "و قطع کرد.

و من  هنوز می راندم .

مقصد : بیمارستان سجاد

... و ساعت ها نگاه کردم به جایی که زمانی بیمارستان بود و امروز مریض خانه.

زمان چه زود می گذرد.

در غوغای بی خوابی و آن هنگام که انگشتان دو دست در میان انبوه تار های مو راه خود را باز می کردند٬ ذهنم به سال پیش سفر کرد.

راستی سال پیش چه خبر بود ؟

۱-  سال گذشته حرف اول را جنگ می زد.

۲- و پای بعضی ها به بعضی جاهای دنیا بیشتر باز شد.

۳- علیرغم سکوت مکرر بعضی ها ٬ روشنگری در سال گذشته جایگاه خاصی را به خود اختصاص داد! 

۴- و کنفرانس هایی علیه جنگ ٬ بی سر و صدا در پشت در های بسته و در نهایت آرامش بر گزار شدند.

۵- وقت ٬ کما فی السابق حکم طلا را داشت و هر کس چند روزی بیشتر نوبت نداشت.

۶- عده ای هم با احتیاط کامل بعضی از مهره های خود را عوض کردند.

۷- و خیلی ها به دنبال خیلی های دیگر به راه افتادند اما متاسفانه تا کنون از سرنوشت آنها خبری در دست نیست.

۸- البته کلا اعتماد به نفس قابل توجهی در جهان حاکم بود.

۹- و کبوتر صلح با تمام شکوه و عظمت خود طی تشریفاتی نظامی ٬ می آمد.

۱۰- یکی از مهره های سوخته نیز در این میان حلق آویز شد.

۱۱-عده ای نیز پیام های خاصی دریافت کردند.

۱۲- و زیر پای بعضی ها خالی شد.

۱۳- نفت اما همراه با بعضی ها همچنان شناور بود.

۱۴- اما ناگهان اواسط سال گذشته اعلام شد : جسمی طپنده ! در حوالی سینه ی بعضی از ساکنان زمین پیدا شده ...

ناگهان تلفن باز غرید  که : "پسرک ٬ ۲۴ سالگیت مبارک. بیا خونه"

ساعت رو نگاه کردم . ۳:۴۵ بود.  حدودا یک ساعت و نیم تا اذان صبح وقت داشتم. 

 

 

 

 


 
 
زمستان
نویسنده : محمد - ساعت 16:11 روز سه شنبه 20 آذر1386
 

 

هوا دلگیر ٬ درها بسته ٬ سر ها در گریبان ٬

دست ها پنهان ٬ نفس ها ابر ٬

دلها خسته و غمگین .

درختان اسکلت های بلور آجین .

زمین دلمرده ٬ سقف آسمان کوتاه ٬ غبار آلوده مهر و ماه .

زمستان است

 

...آره عزیز جون ٬ ما هم فهمیدیم زمستونه. اما دیر .

ای کاش زودتر می فهمیدیم که توی این مملکت ٬ اگه می خوای دو تا نفس درس درمون بکشی ٬ باید خفه شی!

به همین خاطر وبلاگ قبلی را رها و به بلاگفا هبوط فرمودیم با مطالبی متفاوت.

یا حق