تبليغاتX
سفر با تو بودن

سفر با تو بودن

سفری از اسفار آفرینش

شهروند خاک تو سر امروز
نویسنده : محمد - ساعت 20:49 روز شنبه 29 دی1386
 
 

طبق معمول یکشنبه ها ٬ قبل از اینکه از به دفتر برسم ٬ یه نگاه به دکه ی  روزنامه فروشی انداختم و توی جیبم دنبال یک هزاری گشتم برای خریدن شهروند.

یک ساعت بعد ...ولش کن . حال و حوصله ی مقدمه چینی ندارم

اصل مطلب اینکه تو ی شماره ی ۶۴ هفته نامه ی شهروند مورخ ۲۳ دی ۸۶ ٬ یه مرتیکه ی مزخرف به اسم خسرو ناقد در مقاله ای با عنوان " عاشورا از نگاه دیگران : جنبش خود جوش شیعیان" به گونه ای رندانه زیراب عاشورا را زده است.

( اگه بار اول خوندین و مطلب رو نگرفتین ٬ یه نگاه به IQ خودتون بندازین )

فعلا

 

 


 
 
باز هم محرم ...
نویسنده : محمد - ساعت 12:32 روز چهارشنبه 19 دی1386
 
 

 

نی نامه

(شعری از زنده یاد قیصر امین پور )

خوشا از دل نم اشکی فشاندن

به آبی آتش دل را نشاندن

 

خوشا زان عشق بازان یاد کردن

زبان را زخمه ی فریاد کردن

 

خوشا از نی خوشا از سر سرودن

خوشا نی نامه ای دیگر سرودن

 

نوای نی نوایی آتشین است

بگو از سر بگیرد٬ دلنشین است

 

نوای نی ٬ نوای بی نوایی است

هوای ناله هایش٬ نینوایی است

 

نوای نی دوای هر دل تنگ

شفای خواب گل٬بیماری سنگ

 

قلم ٬ تصویر جانکاهی است از نی

علم ٬ تمثیل کوتاهی است از نی

 

خدا چون دست بر لوح و قلم زد

سر او را به خط نی رقم زد

 

دل نی ناله ها دارد از آن روز

از آن روز است نی را ناله پر سوز

 

چه رفت آن روز در اندیشه ی نی

که این سان شد پریشان بیشه ی نی ؟

 

سری سرمست شور و بی قراری

چو مجنون در هوای نی سواری

 

پر از عشق نیستان سینه ی او

غم غربت ٬غم دیرینه ی او

 

غم نی بند بند پیکر اوست

هوای آن نیستان در سر اوست

 

دلش را با غریبی ٬آشنایی است

به هم اعضای او وصل از جدایی است

 

سرش بر نی ٬تنش در قعر گودال

ادب را گه الف گردید ٬ گه دال

 

ره نی پیچ و خم بسیار دارد

نوایش زیر و بم بسیار دارد

 

سری بر نیزه ای منزل به منزل

به همراهش هزاران کاروان دل

 

چگونه پا ز گل بردارد اشتر

که با خود باری از سر دارد اشتر ؟

 

گران باری به محمل بود بر نی

نه از سر ٬ باری از دل بود بر نی

 

چو از جان پیش پای عشق سر داد

سرش بر نی ٬ نوای عشق سر داد

 

به روی نیزه و شیرین زبانی !

عجب نبود ز نی شکر فشانی

 

اگر نی پرده ای دیگر بخواند

نیستان را به آتش می کشاند

 

سزد گر چشم ها در خون نشینند

چو دریا را به روی نیزه بینند

 

شگفتا بی سر و سامانی عشق !

به روی نیزه سر گردانی عشق !

 

ز دست عشق در عالم هیاهوست

تمام فتنه ها زیر سر اوست

 

 


 
 
کپ زدن از روی دست حاج کامران
نویسنده : محمد - ساعت 13:7 روز جمعه 14 دی1386
 
 

شیب !

تو به من خندیدی

و نمی دانشتی

من به چه دلهره از باغچه همشایه

شيب را دزدیدم

باغبان از پی من تند دوید

شيب را دشت تو دید

غضب آلوده به من کرد نگاه

شيب دندان زده از دشت تو افتاد به خاک

و تو رفتی و هنوز

شالهاشت که در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تکرار کنان

می دهد آزارم

و من اندیشه کنان

غرق این پندارم

که چرا

خانه کوچک ما

شيب نداشت

"حميدمصدق"
***
پی نوشت : در زندگي آدمها لحظه هايي هشت که هواي شعر به شرشان مي زند غافل از اينکه دکمه حرف صین روی کیبورد از کار افتاده ، بعدمجبور مي شوند بجايش از شين اشتفاده کنند.