تبليغاتX
سفر با تو بودن

سفر با تو بودن

سفری از اسفار آفرینش

قصه ی حسن و محبوبه ( قسمت دوم )
نویسنده : محمد - ساعت 19:29 روز پنجشنبه 27 تیر1387
 

این وسط یه بابایی بود که بعضیا فکر می کردن معلمه . توی اون شهر غربیه درس خونده بود. اونا هم یه مدرک نیم بند بهش داده بودن دلش خوش باشه . بیچاره مغزش تاب داشت . آخه کتابای غربیا و شمالیا رو قاطی پاتی می خوند . چشاشم که ضعیف بود و متن کتابا رو درست درمون نمی دید ، این وسط یه مشت مطلب نامربوط به هم چسبید و رفت تو مغزش . شد دانشمند منتها از نوع فرانکشتاین !

بچه ها بهش می گفتن " عمو علی " !

عمو علی هر روز یه چارپایه می ذاشت وسط میدون اصلی ده ، می رفت روش و شروع می کرد مردم رو به قول خودش ، ارشاد کردن .

بنده خدا به خیال خودش حرفای خوبی می زد ، از مسلمانی می گفت . از خدا می گفت ، از پیغمبر ، از امام ، از زندگی ،از برادری ،از عدالت ، از اینکه ظلم نباشه ، از اینکه کسی سر کسی رو کلاه نذاره ، از اینکه فریب ژندارما رو نخوریم ، افسون ملا ها رو گوش ندیم ، از اینکه نگذاریم ربا خوارها خون ما رو بمکن ، دکاندار ها جیبمان رو خالی کنن ، از اینکه ما هم می تونیم آدم باشیم . زندگی داشته باشیم . دهمون آباد باشه.

یه چیزی تو پرانتز و درگوشی می گم ، پیش خودمون بمونه ! الان که بیشتر از سی سال از اون روزا می گذره ، بعضیا می گن عمو علی آدم ژاندارما بوده . نمی شه به حرفشون قسم حضرت عباس (ع) خورد ، ولی باید قبول کنیم که رابطه ی جناب ژاندارم و دارودستش با عمو علی ما ، یه ذره عجیب بود . آخه تو دوره زمونه ای که هرکی به جناب ژاندارم و رفقاش یه ذره چپ چپ نگا می کرد ، نیست و نابود می شد ، عمو علی ما خیلی راحت می رفت وسط میدون و هرچی دری بری می خواست به ژاندارمه می گفت و کسی باهاش کار نداشت . تازشم ، ژاندارمه اجازه داده بود کتابا و نوشته های عمو علی ، خیلی راحت چاپ و توی ده منتشر بشن ( اونم چه کتابایی ! هر کدومشون به تنهایی یه کتاب ممنوعه بود واسه خودش! )

 

 


 
 
قصه ی حسن و محبوبه
نویسنده : محمد - ساعت 12:36 روز جمعه 14 تیر1387
 
 

(توضیح : متن پیش رو ، داستانی است که با استفاده از  "قصه ی حسن و محبوبه" ی دکتر شریعتی ، توسط نگارنده به رشته ی تحریر در آمده )

یکی بود ، یکی نبود . غیر از خدا هیچکس نبود. یک ده کوره ای بود ، خراب آباد ، تو گوشه ی کویر ، مونده از روزگارهای خیلی قدیم . سوت و کور ! آبش خشکیده ، باغش پژمرده ، صحرایش ویران. خانه ها سیاه و دود زده ، نه آبی ، نه آبادی ای ، نه بانگ مسلمانی ای .فقط گاه به گاه صدای سگ هایی که پارس می کردند و یا شغال هایی که از دور زوزه می کشیدند ، و احیانا ،نیمه شبها ،غریو شوم جغد . فقط دور و بر قبرستان ده بیا و برو و شور و شری بر پا بود : جمعی و فریادی و شیونی و روضه ای .

ده ، چند تا معلم داشت . یک چند تایی هم عالم و روحانی و بازاری که خدا پیغمبر حالیشون بود.

بقیه ی آدمای مهم ده – غیر از جناب ژاندارم – یه عده آخوند و ملا و دعا نویس و جن گیر بودند و البته یک چند تایی هم دکان دار و خرپول و رباخوار که دستای بعضی از این دو دسته ، با هم توی یک کاسه بود.

یک ژاندارم بد سیبیلی هم بالا سر همه.

چند تا قرتی هم تازگی ها پیدا شده بودند . اینه ، عده ای شان ، بچه هایی بودند که رفته بودند شهر سربازی خدمت کرده بودند ، یا نوکری تو خانه های اعیان ها ، و یا ولگردی و عیاشی : ادا و اطوار هایی رو از شهر سوغات آورده بودند. یک چند تایی هم که دنبال اینها را گرفته بودند ، از این شهر و شهریگری ، چیز هایی دم گاراژ ده ، از شوفرها و شاگرد شوفر هایی که می رفتند و می آمدند ، یاد گرفته بودند.

تا یادم نرفته بگم ، تو همسایگی این ده ، دو تا شهر بود . یکی شمال ده ، و اون یکی ، غربش.

یک دسته ای بودن از شهریا ، آمده بودن دم ژاندارم ده رو دیده بودن ، با هم ساخت و پاخت کرده بودن تا ژاندارمه از زورش ، از موقعیتش ، از هارت و پورتی که داره ، از ترسی که از چشم ها گرفته ، استفاده کنه ، جوونهای ده رو ، همه جاکش بار بیاره ، و زنهای ده رو ، دختر های ده رو ، همه روسپی و جنده و بدکاره.

خب ، معلوم بود این دسته می خواستند به ده رخنه کنند ، کم کم زمین ها رو بگیرند ، قناتها رو بگیرند ، بچاپند . ملک رو شیش دونگ خودشون بکنند ، کسی هم صداش در نیاد . چل پنجاه سال هم با یک نقشه ی خیلی حساب شده کار کردند ، خوب هم کار کردند . کی می تونست جلوی اینها رو بگیره ؟ آخوند ها و ملا ها رمال ها و جن گیر ها ؟ اونا که اهل مقاومت نبودند ، یعنی شعورشون به اینجاها نمی رسید . اونایی هم که شعور ای کارا رو داشتن  ، دستشون با اون دسته و ژاندارمه تو یک کاسه بود. رباخواره و دکان داره می خوای مقاومت کنند ؟ اون ها که از این وضع سود می بردن.

یک دسته ی دیگه هم تازه پیدا شده بودن که با ژاندارمه مخالفت می کردن . با شیخ و آخوند و ملا و جن گیر ، مخالفت می کردن . با معلم و عالم و روحانی هم همین طور . با دکان دارها و رباخوارها و پولدارها هم دشمن دشمن ، خیلی هم دلسوز رعیت . اما وقتی درست به حسابشون می رسیدی ، می دیدی اینها هم دستشون توی دست یک دسته ی شهریه ، منتها اون شهر دیگه ( همون که شمال ده بود ) . دعوای اینه ، یک شکلکی از دعوای اون دو تا شهر بود . اون شهره ( همون غربیه ) ، ژاندارمه رو فرستاده بود ، اون شهر دیگه هم برای اینکه راهی باز کنه به ده ، این دسته رو علم کرده بود.

تو این بین فقط یه دسته معلم بودن ( اعم از معمم و کلاهی ) که فقط به خاطر خدا و پیغمبر ، با ژاندارمه و دار و دستش مخالفت می کردند اما چه فایده وقتی مردم ده ، عامی و بی شعور تشریف دارن !

 

 

 


 
 
بیگانه
نویسنده : محمد - ساعت 19:30 روز سه شنبه 11 تیر1387
 

 

 

 

"در جامعه ی ما هر آدمی که در تدفین مادرش گریه نکند ٬ این خطر را می کند که به مرگ محکوم شود"

کامو ٫ مقدمه ی رمان "بیگانه" را  این گونه آغاز می کند

 

این رمان به ظاهر ساده است. و این را کامو به شدت احساس کرده است : یک " اضطراب " در

تمام طول کتاب وجود دارد ٬ حتی در لحظاتی که احساس می شود همه چیز دارد راحت می

گذرد ٬ خواننده کنجکاو می شود و وادار می شود در مورد تردید هایش از خود سوال کند .

انگارنویسنده خواسته است به او یادآوری کند که در اینجا چیزی رازآمیز وجود دارد که باید

کشف شود.

برنار پنگو