تبليغاتX
سفر با تو بودن

سفر با تو بودن

سفری از اسفار آفرینش

تفاهم
نویسنده : محمد - ساعت 22:39 روز دوشنبه 9 اردیبهشت1387
 
 

پسر بچه گفت : " گاهی وقت ها قاشقم از دستم می افتد. "

پیرمرد گفت : " از دست من هم . "

پسر بچه در گوشی گفت : " و شلوارمو خیس می کنم. "

پیرمرد خندید و گفت : " من هم همینطور. "

پسر بچه گفت : " و اغلب گریه می کنم. "

پیرمرد سرش را به نشانه ی تا یید تکان داد.

پسر بچه گفت : " و از همه بدتر انگار بزرگتر ها به من علاقه ای ندارند. "

و پسر بچه دست پر چین و چروک پیرمردی را احساس کرد که می گفت :

" منظورت را خوب می فهمم. "