با حسن مومنی به سمت موعد برنامه می رویم . برای تشییع جنازه ی نمادین
... شمع ها افروخته و فانوس ها روشن شده اند . نماد متبرک آن تابوت مقدس در جلو به راه افتاده است و دسته ی محتاجان به دنبال تا در تشییع ٬ به آب اشکی آتش دل بنشانند
می برد حیدر شبانه ٬ جسم زهرا مخفیانه
خون چکد از بازوانش ٬ اجر گل شد تازیانه
نگاهم به اطراف می چرخد . هر کس حالی دارد ! مردی می گرید ٬ خانمی با گوشی اش فیلم می گرد ... کبوتری پرید. بال هایش را دیدم . سرخ بود!
پرسش شیعه همین است
در کجا رسم این چنین است ؟
خانه ی دختر بسوزند
جسم بابا بر زمین است
همین طور که چشمم بازی می کند ٬ دلم می پرسد : "تو و اینجا !!! ". می خندد و از خنده اش می شکند ( دلم را می گویم ) . من و آدم شدن !!!
یا اباصالح کجایی ٬ قبر مادر بی نشان است
مرد خیبر زیر تابوت همچو زهرا (س) قد کمان است
به یاد می آورم قصه ی رسول ترک را . به دل می گویم :" یعنی من از او کمترم ! "
عقل می پرد وسط که : " بر منکرش لعنت ! " راست می گوید بیچاره . رو می کنم به سمت تابوت و عرض می نمایم : " اما بانوی من ! سّر آن داستان باران کرم شماست که بر سر گبر و ترسا می بارد "
فاطمه نقش زمین شد
مرتضی خانه نشین شد
دست بسته ٬ روی نیلی
اجر ختم المرسلین شد
