(توضیح : متن پیش رو ، داستانی است که با استفاده از "قصه ی حسن و محبوبه" ی دکتر شریعتی ، توسط نگارنده به رشته ی تحریر در آمده )
یکی بود ، یکی نبود . غیر از خدا هیچکس نبود. یک ده کوره ای بود ، خراب آباد ، تو گوشه ی کویر ، مونده از روزگارهای خیلی قدیم . سوت و کور ! آبش خشکیده ، باغش پژمرده ، صحرایش ویران. خانه ها سیاه و دود زده ، نه آبی ، نه آبادی ای ، نه بانگ مسلمانی ای .فقط گاه به گاه صدای سگ هایی که پارس می کردند و یا شغال هایی که از دور زوزه می کشیدند ، و احیانا ،نیمه شبها ،غریو شوم جغد . فقط دور و بر قبرستان ده بیا و برو و شور و شری بر پا بود : جمعی و فریادی و شیونی و روضه ای .
ده ، چند تا معلم داشت . یک چند تایی هم عالم و روحانی و بازاری که خدا پیغمبر حالیشون بود.
بقیه ی آدمای مهم ده – غیر از جناب ژاندارم – یه عده آخوند و ملا و دعا نویس و جن گیر بودند و البته یک چند تایی هم دکان دار و خرپول و رباخوار که دستای بعضی از این دو دسته ، با هم توی یک کاسه بود.
یک ژاندارم بد سیبیلی هم بالا سر همه.
چند تا قرتی هم تازگی ها پیدا شده بودند . اینه ، عده ای شان ، بچه هایی بودند که رفته بودند شهر سربازی خدمت کرده بودند ، یا نوکری تو خانه های اعیان ها ، و یا ولگردی و عیاشی : ادا و اطوار هایی رو از شهر سوغات آورده بودند. یک چند تایی هم که دنبال اینها را گرفته بودند ، از این شهر و شهریگری ، چیز هایی دم گاراژ ده ، از شوفرها و شاگرد شوفر هایی که می رفتند و می آمدند ، یاد گرفته بودند.
تا یادم نرفته بگم ، تو همسایگی این ده ، دو تا شهر بود . یکی شمال ده ، و اون یکی ، غربش.
یک دسته ای بودن از شهریا ، آمده بودن دم ژاندارم ده رو دیده بودن ، با هم ساخت و پاخت کرده بودن تا ژاندارمه از زورش ، از موقعیتش ، از هارت و پورتی که داره ، از ترسی که از چشم ها گرفته ، استفاده کنه ، جوونهای ده رو ، همه جاکش بار بیاره ، و زنهای ده رو ، دختر های ده رو ، همه روسپی و جنده و بدکاره.
خب ، معلوم بود این دسته می خواستند به ده رخنه کنند ، کم کم زمین ها رو بگیرند ، قناتها رو بگیرند ، بچاپند . ملک رو شیش دونگ خودشون بکنند ، کسی هم صداش در نیاد . چل پنجاه سال هم با یک نقشه ی خیلی حساب شده کار کردند ، خوب هم کار کردند . کی می تونست جلوی اینها رو بگیره ؟ آخوند ها و ملا ها رمال ها و جن گیر ها ؟ اونا که اهل مقاومت نبودند ، یعنی شعورشون به اینجاها نمی رسید . اونایی هم که شعور ای کارا رو داشتن ، دستشون با اون دسته و ژاندارمه تو یک کاسه بود. رباخواره و دکان داره می خوای مقاومت کنند ؟ اون ها که از این وضع سود می بردن.
یک دسته ی دیگه هم تازه پیدا شده بودن که با ژاندارمه مخالفت می کردن . با شیخ و آخوند و ملا و جن گیر ، مخالفت می کردن . با معلم و عالم و روحانی هم همین طور . با دکان دارها و رباخوارها و پولدارها هم دشمن دشمن ، خیلی هم دلسوز رعیت . اما وقتی درست به حسابشون می رسیدی ، می دیدی اینها هم دستشون توی دست یک دسته ی شهریه ، منتها اون شهر دیگه ( همون که شمال ده بود ) . دعوای اینه ، یک شکلکی از دعوای اون دو تا شهر بود . اون شهره ( همون غربیه ) ، ژاندارمه رو فرستاده بود ، اون شهر دیگه هم برای اینکه راهی باز کنه به ده ، این دسته رو علم کرده بود.
تو این بین فقط یه دسته معلم بودن ( اعم از معمم و کلاهی ) که فقط به خاطر خدا و پیغمبر ، با ژاندارمه و دار و دستش مخالفت می کردند اما چه فایده وقتی مردم ده ، عامی و بی شعور تشریف دارن !
